شب سرد و دل تنگٍ آن مرد..
غريب هم سخن با سنگ و آن مرد..
دو چشم منتظر بر زنگ ديوار
و گوشش دائما بر زنگ و آن مرد...
نشسته گوشه اي تنها و غمگين
نشسته مات و مبهوت از غم و درد
هواي گريه دارد هر شب و صبح
کسي ديگر نرفته پيش آن مرد
و باران باز بر صحرا نباريد...
دلش مانند من شد تنگ و آن مرد...
چه صحراييست صحراي دل تو
امان از بارش صد سنگ و آن مرد...
شبيه قصه هاي صد هزاره
شبيه رقص باران ، برگ و آن مرد...
و ناگه از بلندگوهاي مسجد
صداي صوت قرآن، بانگ و آن مرد..
کسي هرگز نرفته بر مزارش
ولي برجا نماده سنگ و آن مرد..
دگر دلواره ها پيشش نرفتند
صداي ناله و آه از دل مرد ...
ولي بانوي قصه باز برجاست
امان از بي وفايي هاي آن مرد..
چه شب ها تا سحر با ياد بانو
و دلگيرست بانو از مرگ آن مرد..
دوباره قصهء آن مرد پٌر شد
درون قصه ي شب گرد و آن مرد
دوباره بانوي قصه دمي گفت
امان از بي وفايي هاي آن مرد...
گمانم قصه را پايان نباشد
امان از بي وفايي ، از دله تنگ...









